تاج السلطنه

12

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

ايرانى ، حقوق خود را ندانسته و هيچ درصدد تكليفات انسانى خود برنمىآيند ؛ و به كلى عارى و باطل براى انجام هركارى ، در گوشه‌ى خانه‌هاى خود خزيده و تمام ساعات عمر را مشغول كسب اخلاق بد هستند ، و به كلى از جرگه‌ى تمدن خارج گشته و در وادى بىعلمى و بىاطلاعى سرگردان هستند . مثل اينكه : اغلب خانواده‌ها ، در امروزى كه به يك اندازه راه ترقى براى نسوان باز شده و مىتوانند دخترها را در مدارس بگذارند و آتيه‌ى آن‌ها را به نور علم و كمال روشن نمايند ، مىگويند : اين عيب است براى ما كه دختر ما به مدرسه برود . و باز در يك همچه روزى ، آن بيچاره‌ها را در مغاك هلاك و بدبختى پرورش مىدهند . و غفلت دارند از اينكه : اين‌ها بايد مادر اولادها باشند ، و اولادهاى آن‌ها بايد در تحت حمايت اين‌ها تربيت بشود . معلم عزيز من ! اين خانواده‌هايى است كه اغلب ، شايد به تمامى ، علم را ننگ و عدم علم را افتخار مىدانند . پر بيحوصله نشويد ! از اينجا دوباره شروع به سرگذشت خود مىنمايم . اولا ، لازم است شرحى از صورت و اخلاق طفوليت خود به شما بنويسم . من خيلى باهوش و زرنگ بودم ؛ و خداوند تمام بال‌هاى سعادت را از حيث صورت به روى من گشاده بود . موهاى قهوه‌اى مجعد بلند مطبوعى داشتم . سرخ و سفيد ؛ با چشم‌هاى سياه درشت و مژه‌هاى بلند . دماغى خيلى با تناسب ، و لب و دهن خيلى كوچك با دندان‌هاى سفيد كه جلوه‌ى غريبى به لب‌هاى گلگون من مىداد . [ 10 ] در سراى سلطنتى كه نقطه‌ى اجتماع زن‌هاى منتخب شده‌ى خيلى خوشگل بود ، صورتى خوشگل‌تر و مطبوع‌تر از صورت من نبود . در واقع ، يك بچه‌ى قشنگ قابل پرستش بودم . همان‌طور بازىها و صحبت‌هاى من ، تمام شيرين و جالب ناظرين بود . و يك قبول عامه‌اى در ميان زن پدرها و تمام اهل سراى سلطنتى پيدا كرده بودم ، كه تقريبا اسباب زحمت و ناراحتى من شده بود . زيرا كه ، در موقعى كه براى بازى از منزل خارج شده و خيلى ميل داشتم به ميل خود دوندگى و تفريح نمايم ، دقيقه به دقيقه دچار خانم‌هايى كه عبور و مرور مىنمودند شده ؛ و آن‌ها براى بوسيدن و نوازش ، چند دقيقه مرا معطل و از بازى باز مىداشتند . كم‌كم ، در مواقعى كه دچار اين مسئله مىخواستم بشوم ، فرار كرده ، با كمال جديت مشغول دوندگى شده ، خود را به آغوش دده‌جان مىانداختم . و اگر برحسب اتفاق يكى از اين اشخاص مرا عقب كرده ، بالاخره مىبوسيد ، از شدت غيظ آن بوسه را پاك كرده و با چشم‌هاى درشت سياه خود يك نظر پرملامت به او مىانداختم . از دختران معقول و نجيب ، ليكن از اواسط الناس ، پنج شش نفر همبازى داشتم . تمام اين دختران سالا از من بزرگتر بودند ؛ ولى ، عقلا خيلى از من كوچكتر . زيرا كه ، اغلب در بازىها و دوختن پارچه‌ها و آوردن بعضى اشياء ، غلطكارى كرده ، مرا متغير مىكردند ؛ و من هم با دست‌هاى كوچك سفيد خود آن‌ها را كتك زده ، پس از كتك با آن‌ها مشغول بازى خود مىشدم . در اينجا ، شرحى از صورت و شمايل اين همبازىهاى خود به‌طور اختصار به شما